اتفاقی جالب پیش از مشروطیت

پیش از برقراری مشروطه در ایران دو نفر بودند که شدیدا با مشروطه خواهان مبارزه میکردند,یکی شیخ فضل اله نوری بود که جیره خوار عین الدوله بود و دیگری امام جمعه تهران که هم جیره خوار بود و هم عین الدوله به وی گفته بود که اگر بتوانی برعلیه مشروطه خواهان تبلیغ کنی و با انها مبارزه کنی بنای ازدواج تو با دختر شاه را خواهم گذاشت!

در این گیر و دار مشروطه خواهان در شاه عبدالعظیم متحصن میشوند و عین الدوله برای بیرون اوردن انها از صحن امیربهادر را میفرستد تا انها را به زور بیرون بیاورد!

در ان تاریخ اتفاق جالبی می افتد که باعث درگیری و حمله ور شدن نیروهای دولتی به متحصنین میشود

شرح اتفاق به روایت مهدی ملک زاده:

امیر بهادر با عده ای سوار و سرباز و فراش و گاری های زیاد وچندین گاری پر از غل و زنجیر و چند دستگاه کالسکه وارد صحن شد,امامزاده را محاصره کرد و با چند نفر به صحن رفت و به اتاقی که اقایان در ان جلسه داشتندوارد شد و به انها اخطار کرد که از طرف شاه ماموریت دارم که همه را با احترام به حضور شاه ببرم تا هر استدعا و تقاضایی دارند مستقیم به عرض شاه برسانند.سپس به گفته های خودداضافه کرد که همه میدانند که من مسلمانم واحترام علما را همیشه منظور میدارم وانقدر که در قوه دارم در خاک پای مبارک برای انجام مستدعیات اقایان پافشاری خواهم کرد

سران متحصن که  اگاه بودند که این هم یکی از نیرنگ های عین الدوله است به امیربهادر جواب رد دادند و از امدن به تهران امتناع نمودند.

امیر بهادر که دید با ملایمت به نتیجه نخواهد رسید بی پرده گفت:من ماموریت دارم به هرطور که شده ولو با به توپ بستن گنبد مطهر و کشته شدن این جماعت شما را به شهر ببرم.

سید جمال افجه که روحانی جسوری بود گفت:برای دادن دختر یک خری به یک خر دیگر میخواهید مسلمانان را بکشید!!!

مقصودش از این حرف اشاره به ازدواج امام جمعه و دختر پادشاه بود!

از شنیدن این عبارت امیربهادر متغیر شد و فریاد کشید که تو به پادشاه و ولینعمت و اقای من فحش میدهی و بی احترامی میکنی!!!؟

من خودم را میکشم و انقدر داد و فریاد و گریه نمود و به سر و سینه خود زد که “غش کرد و افتاد”

سوارهای کشیکخانه که صدای فریاد امیربهادر را شنیدند تفنگ ها دردست به صحن هجوم اوردند و مردم را به باد ته تفنگ و سرنیزه گرفتند.به واسطه ی هجوم سربازها هزارها مردم که در صحن و حجره ها و بازار اطراف صحن بودند بنای شیون و فریاد “وادنیا و وامحمدا”را گذاشتند.

حاجی شیخ اشتیانی که ناظر این صحنه بود غش کرد و به زمین افتاد.

در ان گیرودار چند نفر به هوش اوردن امیربهادر و شیخ مرتضی اشتیانی پرداختند و جماعتی اسباب های خود را جمع و تهیه فرار شدند عده ای گریه میکردند وجماعتی فریاد میکسیدند ووفحش میدادند.باری قیامتی برپا بود.

در این گیرودار معین حضور که یکی از احرار بود و ما او را در جمع ازادیخواهان دیدیم محرمانه به توسط میرزا علی اقا برادرزاده خود که در میان متحصنین بودبه بهبهانی پیغام داد که اگر پای خودتان را بیرون بگذارید همه شما را دستگیر کرده زنجیر میکنند و به کلات میفرستند و عده ای را هم در بیرون دروازه تیرباران خواهند کرد.

طولی نکشید که این خبر در میان متخصنین و مردمی که در صحن بودند شایع شد و بر شدت گریه و نفرین و داد و فریاد افزوده شد

امیربهادر که دید راهی نیست تصمیم گرفت تاشب صبر کند و همینکه مردم متفرق شدند ماموریت خود را انجام دهد

خوشبختانه در همان روز به واسطه تلفن مظفرالدین شاه را از جریان اگاه کردند و او برای جلوگیری از خونریزی به امیربهادر دستور داد که دست نگه دارد و به شهر بازگردد.

Advertisements

Leave a Reply

Please log in using one of these methods to post your comment:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s